☆حریم 313یارمهدى*عج*☆

☆حریم 313یارمهدى*عج*☆
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان
۱۶
بهمن ۹۳

 وچقدر زیباست این لبخندها...

من با نفس همین عزیزانم زنده ام...                                                                         معلم ها بهترین انسانهاى زندگى آدمى هستند...    

لبخندهایشان را دوست دارم...

و شیرین ترین لحظه ى عمرمن یاد آورى همین  لبخندهاست !

 : لبخندى که در کلاس معارف برصورت دبیردینیم ،،خانم رهبر هنگام خواندن شعرجبرواختیار نشست ...

جالبتر اینکه تازه از حج برگشته بودن و اولین جلسه ى کلاسشون یکى از بچه ها وسط تدریس خوابید.که خانم رهبر با یه لبخند و نگاه قشنگ گفت خوابید.و همه خندیدیم....

 ادبیات :روزى که تمام راه رو را پشت سر دبیرادبیات خانم حاجیان آرام آمدم که نفهمد من پشت سرش هستم و لحظه ى ورودش به دفتر از پشت محکم او را با دستانم نگه داشت و همزمان باصداى بلند نامش را صدا زدم ، و باجستى تند روبه رویش حاضر شدم ! اولش انتظارش را نداشت که یدفعه ظاهرشوم جلویش، چشم هایش را بست ، بعد که من رو دید و صدام رو شنید لبخندى بر صورتش نشست..

روزى که سر کلاس خانم حاجیان ، سال دوم ، ازبس خسته بودم ، سرم درد مى کرد، بجاى این بگم وبال گردن ، گفتم زوال گردن ، که خانم حاجیان برگشت و گفت مجیدجان اون وبال نه زوال .چقد اون روز سر اون کلاس خندیدیم بماند....

روزى که سازمان بسیج جلسه داشتیم ، و در دفتر جناب سرهنگ ، من به شیوه ى نشستن دانش آموزان روى صندلى ها خندیدم، که خانم حشمتى هم خندید !

روزى که سرکلاس ادبیات ، آقاى ناصرى همون متن جالب رو خوند و گفت هرکى ادامه ش رو بلد بود دست بلند کنه و شروع کرد ، روزى در ساحل دریا با خداوند قدم مى زدم یک آن پشتم را نگریستم و...

به من اشاره کرد که ادامه بدهم متن رو ...

و زمانى که در طى گفتن جمله ش من دستم را بلند کردم ، لبخندى از سر رضایت بر صورتشان نقش بست...

روزى که سرکلاس ریاضى نهایت خستگى رو داشتیم خانوم فرخ پى شروع کرد به گفتن 2 تا لطیفه که جو کلاس از کسلى  و بى حالى خارج شد، یکى از لطیفه ها این بود که چینى ها زمان نام گذارى بچه هاشون یکى از چینى ها رو از یه ارتفاع پرت مى کنند پایین و صداشو رو روى بچه شون میزارن.که

یدفعه یکى از بچه ها از صداى شکستن چینى رو درآورد...

روزى که سرکلاس گسسته از آقاى بنکدارى پرسیدم  ، آقاى بنکدارى دانش آموزاى قبلى تون گفتن خیلى از شما مى ترسیدن ، واقعا ترسناک بودید، سرى تکون داد و گفت اگه ترسناک بودم که تو الان جرئت نمى کردى اینو بگى؟!و گفت مى خواى حالاامتحان کنیم ... و اینبار لبخندنبود، صداى خنده ى بلند تموم بچه ها و آقاى بنکدارى بود...

و روزیکه یه اردو رفته بودیم و یه کلیپى که یکى از بچه ها به مسئول فضاى مجازى ناحیه 2' خانم شیرى' نشون داد، صداى خنده ى خانم شیرى هنوز توى گوشمه!

روزیکه به زهرا دوستم گفتم این باقى مانده هاى خوراکى اردو رو ببر حوزه ، بده به ...[زهرا ادامه ش خودت مى دونى ]

زهرا که داشت آب میوه مى خورد، با حرف من آب میوه جست تو گلوش ! و همه خندیدیم!

روزیکه داشتیم با آهن ربا و مقدارى گرد که دقیقا یادم نیست چى بود و دبیر فیزیکم خانم ایوانى گفت این گرد خطرناکه نریز رو دستتون، دست یکى از بچه ها به مقدار کمى آغشته شد به این گرد،و یکى از بچه هاخیلى جدى گفت مایه فامیلى داشتیم دستش به این گرد که خورد(همه تااینجا جدى داشتیم بهش 

گوش مى دادیم که یدفعه گفت ) مرد! و لبخندى که برصورت خانم ایوانى نشست !!!

روزى که سر کلاس جغرافیا ، یکى از بچه ها مدام داشت سرفه مى زد، البته نه یه سرفه ى درست و حسابى مثل کسى که ، یه چیزى تو گلوش گیرکنه ، منم همون جورى که سرم پایین بود گفتم : چته؟ استخون ماهى گیرکرده گلوت؟!

یادم نمیره که خانم جناب چقد به این جمله خندید!

روزى که ، آخراى سال بود ، نزدیک به عید!ناچارا توى ایام عید دبیرا رو نمى دیدم به خانوم الله وردى معاونم گفتم ، خانوم دلم واستون تنگ مى شه زیاد، با یه لبخند قشنگ گفت : اه ! ناراحت نباش فقط چند روزه !!!

روزى که ، شایداز اومدن خانم مدیر یک ماهى بیشتر نگذشته بود که توى سالن داشتم راه مى رفتم ، دوتا از بچه ها با بدو از کلاسشون بیرون اومدن، همزمان با اونا خانم قاسمى هم از دفتر بیرون اومد گفت : به کجا چنین شتابان؟!

که باعث خنده ى من شد !!!

 از کلاس تاریخ نگویم بى انصافى کرده ام ، خوش ترین ساعت تاریخ جهان بود براى من، گمان نمى برم که هیچ جاى دنیا کلاسى به خوشى کلاس تاریخ ما داشته باشد، !

معلم هایم !!! 

همه شان را دوست دارم ! 

من بنده ى آنم که یک کلمه به من آموخت !

 اینها رو مى نویسم که اگر روزى بودم یادم باشه چه روزاى داشتم و اگه نبودم از من به یادگار بمونه !..

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۳/۱۱/۱۶
دلتنگ گل نرگس

مهربانى

نظرات  (۲)

سلام
خیلی زیبا بود عزیزم
امیدوارم همیشه لبخندهایی توی زندگیت باشه و بهت انرژی بده
اون روزو هیچوقت یادم نمیره چون بعد از اون دیگه از هیچکدوم از بچه ها خبری نشد و خیلی ناراحتم...
التماس دعای فرج
پاسخ:
سلام.
ممنون عزیز.
ان شاالله خبرى ازشون مى شه!

با سلام

 

 

مطلب شما در باشگاه وبلاگنویسان ایرانی " حرف تو " منتشر گردید

لینک مطلب شما در سایت حرف تو:

 

 http://harfeto.ir/?q=node/39499

هدیه سایت قلم تو به شما :

 هر گاه مستحبات به واجبات زیان رساند آن را ترک کنید. حضرت علی(ع)

 

پاسخ:
بسیارسپاس گزارم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">